تبليغاتX
از شیر مرغ تا جون ادمیزاد
شنبه 1386/04/30
پوچی به نام زندگی...
 
می نویسم: خدا

اثر مازوخیسمی وجود من...فکر می کنم...گذشته ها...لعنت به ادم!! لعنت به حوا !!

عشق!! دروغی بینظیر به بشریت

و من عاشق شدم...عاشق چه؟ عاشق هیچ!

سرم را بالا می گیرم...دوستانم...ادم هایی شاید بهتر یا بدتر از من...نگاه ها همه
 
 عصبی...همه در پی مسخره کردن ...گذشته,حال ,اینده...

چه چیز می ماند؟

خدا؟

فانی...

عرفانی...

از کسالت ناخن هایم را می جوم و گوش می کنم...به غوغای پنکه در اتاق...چه
 
ریتمی...سول سی ر فا لا دو می
 
ریتمش بیشتر به می مینور می زند...

گوش کن...می خواند...من خسته از چرخش های پیاپی...

ذهن مالیخولیایی من همه چیز را می جود...نه نوشخوار می کند!

احتیاج دارم چیزی بترکانم! اکس شاید...یا...ادمی...

افکار نامنظم...شکست ...شکستی پی در پی شکستی دیگر...فحش می شنوم...

من:چرا هیچوقت غرورم را نشکستم؟

من:چون غرور شکستنی نیست...

من:لعنت به تو

من:لعنت به تو

به پارک نگاه می کنم...ادم های هر زه در پی دوستی...نگاه های نا زیبا...انسان های
 
 زیبا...تضاد...تضاد...

به پارک می روم...جایی دنج...

غذا های ته مانده در بشقاب...از خوردن متنفرم...فیلمی می بینم...صحنه
 
 ارو تی کی شاید!! هم اغوشی گرم...

فکر می کنم...به اشتباهاتم...می دانم هیچ چیزی درست نخواهد شد...
 
نه من نه اطرافم و نه حتی اطرافیانم...می خواهم همه چیز را رها کنم...
 
می خواهم از ان خودم باشم...تنهای...تنها...

می نویسم : حقیقتی تلخ.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:36  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/01/12

به خودم چرا،
اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!
مي دانم بر نمي گردي!
مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!
مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!
مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!
اما هنوز كه زنده ام!
گيرم به زور ِ قر
ص
و قطره و دارو،
ولي زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟
چرا به خودم دروغ نگويم؟
من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!
بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!
اين كارگري،
كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،
سالها پيش مرده است!
نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!
مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،
حرف مي زنند و نمي گويند،
مي خوابند و خواب نمي بينند!
مي خواهند مرا هم مرده بينند!


مرا كه زنده ام هنوز!
(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!
تازه فهميده ام كه رؤيا،
نام كوچك ترانه است!
تازه فهميده ام،
كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!
تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،
بارها در خفا گريه كرده بود!
تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!
تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس كنار خيال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاك،
چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،
كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!
ولي هر بار كه دستهاي تو،
(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)
ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،
زنده مي شود
و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!
اما، از ياد نبر! بي بي باران!
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،
هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!
هيچ شانه اي!?

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:20  توسط سروش   | 

~ ~ ~
جمعه 1385/10/15

نفرین چشمانم حلالت باد.

حلال بر تو که اندک زمانی ست مهرت از دلم بیرون رفته و روزگاری هسفر رویاهایم بودی.

نفرین بر تو که ارامش را از جانم ستودی و برای همیشه بی تابی و بی قراری را با دستان پر از کینه ات بر

 وجودم هدیه کردی.

اری نفرین بر تو،بر تویی که بی کلک ترین رفیق زندگیم بودی و از سایه نزدیکتر،ولی اکنون

با تمام بی حرمتی ها و بی مروتی هایی که در حقم روا داشتی دیگر حتی به چشمانم اعتماد

ندارم.روزگاری تو تنها یار و همراهم بودی،ولی امروز دیگرتنهایم.تنهای تنها،اواره و سرگردان در اوهامی

مخوف و وحشت اورکه هرلحظه ذره ذره وجودم را در خود می بلعد

و دلبیقراری را برایم باقی می گذارد.

روزگاری حتی بیش از چشمانم بر تو اطمینان داشتم و حاضر بودم جانم را در طبق اخلاص گذاشته و به

 تو ببخشم.با خنده هایت می خندیدم و با گریه هایت اشک میریختم.

درد و رنجمان یکی بود و شادیهایمان با هم و در کنار هم.

با هم بودن را حس کردیم و اجازه ندادیم روزگار ناجوانمردانه رشته های دوستیمان را که باهم پیوند

خورده بود ،پاره کند.ولی غافل از این که روزی خود ما ان رشته هارا به دست خویشتن از هم گسستیم.

برای هم و با هم بودیم،در کنار هم زندگی کردیم ولی بدان دیگر با هم نخواهیم بود!

ای نارفیق من ،با من نماندی.تو خود این گونه خواستی.

دیگر مرا نمی بینی.این را به چشمانت قول میدهم.عهد میبندم تا برای همیشه و تا ابد این رفیق نارفیق

 را به چشمانت نبینی و صدایش را حتی زمزمه وار نیز نشنوی تا شاید بدین سان تو اسوده

باشی،چیزی که من تا ابد از ان محرومم....

نفرین بر تو ای تنها خطری جوانیم،

چه تلخ و چه شیرین.......،گذشتی....

پ ن:؟؟؟؟؟  

نمیدونم چم شده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:14  توسط سروش   | 

~ ~ ~
جمعه 1385/10/01
من عاشق شده ام بی انکه کسی خبرم کند.چون راهبه ای بی اعتقاد به زنجیر کشیده

شده ام.مرگ را در چشمانم می بینم و بهت زده به لرزش دستانم خیره گشته ام.

ساعتم از کار افتاده است و طبق عادت به ان نگاه می کنم.

فکرمي کنم هزار سال است که به خواب رفته باشد.چرا بیدار نمیشود؟مگر نمیبیند قرار دارم؟

دلم مي خواهد عوضش کنم.اما یادگارست....

مهم نیست این بار هم دیر می رسم.... مثل همیشه.

کاش پدر و مادرم پيش از این که برای تولید نسل اقدام کنند كمي فكر مي كردند..

من زاده چه هستم؟

از نگاه ماردم متنفرم.اگر ان شب انقدر هرزالود به پدر نگاه نمي كرد

و اگر پدر به نگاهش ان لبخند شهواني را هديه نميداد.... شايد اكنون نبودم.

كر شده ام و كور... براي گذشتن از خيابان هم دستم را مي گيرند.

ديگر چيزي بر تن تحته سياه نمي توانم بنويسم.نمي گذارند...

من فقط مينوسم.... انگار عاشق شده ام......

                                                                    ۲۷/۹/۱۳۸۵ سروش  

پ ن ۱ :يك ماه مونده بود به تولدم نميدونم چرا نوشتم..... سرده.

پ ن ۲:قابل توجه.... نوشته احساس درونيم بود.لطفا سوال نفرماييد....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط سروش   | 

~ ~ ~
شنبه 1385/09/25
تا زنده اي كوچك خانداني ، وقتي كه مردي ، بزرگ خاندان مي شوي .
 
 شب من ، مثل پاگون سر دوشي ام ، بي ستاره است !
 
 ‌مشترك مورد نظر مشكوك است .
 
 آهنگ شب تار من بي صداست .
 
‌ آهنگ ها تنهايی را تسکين می دهند ولی تسکين تنهايی، تسکين درد نيست
 
‌ در کنار بيگانه ها زيستن در ميان بی رنگی و صدا زيستن است .
 
‌ سکوت اثبات تهی بودن نمی کند .
 
هيچ آرماني نهايي و غايي نيست و اين بزرگترين مبارزه زند گي است .
 
 بعضي از ادمها جور ديگري احساس مي کنند طور ديگري مي فهمند .
 
 سبز تويي که سبز مي خواهمت .
 
سكوت در نگفتنش انسان را متضرر مي كند.
 
هيچ چيز اون جوری نيست که تو می بينی .
 
پ.ن: خیلی خستمه.منو ببخشید اگه چرت مینویسم....

 

منو ببخشید اگه چرت مینویسم.....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:8  توسط سروش   | 

~ ~ ~
شنبه 1385/09/11
 پیش از پریروز شدن ِ امروز

دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید!
من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می اید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!


شب بخیر!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:50  توسط سروش   | 

~ ~ ~
شنبه 1385/08/13

رفت ، رفت تا ثابت کند اين همه دروغ در اوج ناباوري واقعيت دارد ... رفت ، رفت تا بگويد فعل رفتن نيز حقيقت دارد. رفت از کف من شاعر بي قصيده و غزل ، منسوخ و باطل و منفور شده در چشمان آينه ، واژه بود و رفت ...چه شعر نفرين شده اي ميسرودم در مرثيه اين عزاي نابرابر ... شعر کدام بود ؟؟ ميخندم ... چيست بود ؟ ليچار آرام بخش ... داروي لحظه اي بر زخم ...نوش داروي همان لحظه که در هر آن قافيه را باختم و قافيه هم رفت ... رفت تا ديگر باران نبارد ... آسمان آنقدر کدورت در دل دارد چون دل من که بغضش در گلو خشکيده و مانده و شايد اين نوحه را جاي ديگر از سر خوانده و از زمين رانده و در خود مانده ... مردم شهر دروغ را خفقان بايد...تن بي حرمت اين بيشرفان گيرش جان بايد. به هر آشوب سربلندم و در حال زوالم ... قصه ها تکراريست به خدا تکراريست ... خنده ام ميگيرد زانکه آنقدر اين واژه تکراريه ّتکرار ّ را تکرار کردم و در آخر حاصل چه بود در اين لعنت شب نگاه نفرين گر گل اميد من پژمرد و روحم مرد . رفت ، رفت تا ديگر هنگام تنهائي مصداق هدايت بي روال و بي آغاز سردرگم ميان چين ها و چروکهاي دستانش خود را نيابم ... چه دستي چه صدائي تو به اين لاشه هاي آويزان ميگوئي دست ؟... مردم از بس که گرفت و شکستند و باز در خود نشست ... مردم از بس که شکست ... مردم از بس که درهاي غرورم را بست ... مردم از بسکه حرمتش را داد از دست.... گوئي هست ؟!؟! ديگر نيست ،مرد از بسکه شدش اسير مرغان غم پرست ...!!! ديگر از آن همه ارتفاع قدرت چيست به جا ؟!... نعش بي لياقتي و آويزان به هيکلي رفته فنا ...اين کجا و دست بي رقيب از دست رفته ام کجا ؟؟ خاطرم آشوب و چشمم خون و دريا آشوب و آسمان همچنان ساکت ...روحم در حال زوال محلکيست و تنم ساکت ... حاصلم اين است از اين بيهودگي با ضرب تبر ديگر دست خودم ميشکنم ... بعد با فرياد و فغاني داد و طوفاني ريشه ام را از خاک ، پاک و ديگر ميکنم ...رفتي اما اين را فقط با تو ميتوانستم بگويم اي همه آرام من اي همه جان من و روان من ...امشبي را بر ت مهمانم گذر کن از برم .... فردا که آيد من دگر از اين بام شوم ميپرم ...همه از ياد بردندم تو ديگر يادم ميار چهره ام را ...تو هم رو چون که آفتاب برآيد از تو نيز ميگذرم ... رفت ، و او که در اين انزواي مطلق ميرفت و ردپايي نداشت ، تصويري بود که هيچ وقت نرسيدم به او وهميشه در حسرت عشق و آرزوي او پشت آن صفحه شيشه اي ما محبوس مانديم ... گمان ميکردم او از همه شبيه تر به من باشد... ولي او هم با ما نبود و امشب رفت.گمان ميکردم و او رفت ... حال من ماندم و غبار آه سرد من و محبوس پشت آن شيشه براي هميشه و او آزاد گشت و رفت ... آنچنان افسوس خورم که آهم شيشه را گرفت و روي حسرتم ، نام يار رفته را نوشتم با سر انگشت ... آيــــنــه ، آيــنه ،آينه .در شبي که تصويرم گم گشت در آغوش آينه ، نميدانم آزاد شد از بند خاک روحم ، و يا آزاد شد از بند چشم تصويرم ... به هر حال من رفت و تن ماند. شايد تن رفت و من ماند و شايد ...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  توسط سروش   | 

~ ~ ~
شنبه 1385/07/29
من و آفتاب تو يك لحظه به دنيا آمديم
 
 من از ببرها هيچ ترسي ندارم ، اما از جريان هوا وحشت دارم
 
گلها پُرند از تضادها ....
 
 گلها همگي خودپسند هستند .
 
 فدرت بايد پيش از هر چيز يه عقل متكي باشد .
 
 خودپسندان چيزي جز ستايش خودشان را نمي شنوند .
 
 محاكمه كردن خود ، از محاكمه كردن ديگران مشكل تر است .
 
 ماهي در آب هم به اندازه گلي كه در بستر خشك رودخانه مي رويد ، احساس

 تشنگي مي كند .
 
 گربه پر توقع انتظار دارد موش به خودش سوس گوجه فرنگي بزند .
 
 پيري بلند پروازي هاي ايام جواني را به خاك مي سپارد .
 
 پوست موز انتقام لگد مال شدنش را از طرف مي گيرد .
 
ــ ماهي از عرض رودخانه به دريا نمي رسد .
 
 انسان هنگامي راه و رسم زندگي كردن را ياد مي گيرد كه در جاده عمر ، 

به آخر خط رسيده ...
 
يكرنگ تر از تخم مرغ نديدم ، آنهم شكست و دورنگي اش پيدا شد !!
 
 هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي است .
 
 مادر بزرگ و عصايش با هم پير مي شوند ، هر چه مادر بزرگ خميده تر مي شود

 عصايش هم كوتاهتر مي شود .
 
 سن درخت را از روي حلقه هاي مقطعش مي شمرند و سن آدم را از روي تعداد

 خطوط پيشاني اش .
 
 آنقدر بهش گفتند الهي پير شوي كه بيچاره در جواني دچار پيري زودرس شد .
 
 بعضي ها انتظار دارند به همان راحتي كه ماهي مي گيرند ، شاه ماهي صيد كنند .
 
 عشق درست مثل يك ساختمان بزرگ است كه يك روزه ساخته نمي شود .
 
 هيچكس براي مرگ گريه، گريه نميكند .

parslife.blogfa

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:32  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/07/09
درعمق اين ترانه هاي مبهم به دنبال چيزي مي گردم که مرا از سرگردانـــي ميان اين بود ونبودها رها سازد ،مرا که در استانه ي ديوانگي ام را به جنون برساند و تمام شب را که تا مرز صبح با تو گذشت را از گــــناه پــــاک کند.

شايد بودنت را مي خواستم تا وجودت را لـــمس کنم تا افکار پريشانـــم را بافلسفه ي عشق تو سامان دهم ...امـا ...چه شد ..جز خيــــانت به پاکــي عشق، تو پاکدامني عشق را به لــــــجن کشاندي و براي توجيح تمام کارهايـــت فقط يک جمله گفتي ....«اتفاق مي افتد و نمي شود جلوي اتفاق را گرفت» ....
 
حالا مرا ببين،من ثمره ي اتفاقِ افتاده ام ...منـي که ديگرحتي  وقتــــي به توفکر مي کنم تمام تنم به لرزه مي افتد و در بي انـتها ترين نقطه ي تنـــــفر ازتو فـــرار مي کنم ... مني که ديگر قلبم را هيچکـس نمي تواند تـــــسخير کند چون،تو ديگر قلبي برايم باقي نگذاشته اي .
گذشتن از تو راحت نيست ،نمي توانم تو را ببخشم ....هــرگز ...هـــــرگز...
اصرارنکن!
تو مرا با گناه نکرده ام به نقطه اي دور در ميان ادمک هايي که از داشــتن اميد هم  نااميدند وامـــــتداد  نگاهشان فقط به پوچي مطلــق مي رسد تبــعيدکرده اي ... نمي توانم تو را ببخشم  ...اخر ببين با من چه کــرده اي .......
هرگز نمي بخشمت!...هرگز..

parslife.blogfa

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:1  توسط سروش   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1385/07/05

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش

 بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25

سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواستم بگويم تولدت

مبارك!!! پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ

مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته

يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ...

parslife.blogfa

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:28  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/07/02
تا حالا به دستات و نقش اونا تو زندگيت فکر کردی ؟ اصلا تا به حالا به دستات با دقت نگاه کردی ؟ ميتونی حدس بزنی دستات تا الان چقدر برات کار انجام دادن ؟
خوب فکر کن ؛ اون لحظه قشنگی که دست تو ؛ دست محبوبت رو گرفته بود و                                   تو گرمای وجودش رو حس ميکردی يادت هست؟ !!! اون لحظه رو چی ؛ اون لحظه که                           تند تند تست های کنکور رو حل ميکردی و پشت سر هم مربع های کوچولو رو سياه ميکردی ؛          اون لحظه حواست به دستات بود که عجب نعمتيه ؟!
اره ! دستای تو کارای زيادی رو انجام ميدن ؛ ممکنه تو يه روز سرد دستای يخ زدت رو بهم               بمالی تا گرم بشه ؛ گاهی ممکنه با دستات پای يه برگ چک رو امضا کنی و بعدش خدای نکرده پشيمون بشی اون وقت ميگی ای داد بيداد ای کاش دستم می شکست و اينکارو نميکردم . خوب يه موقع هم پای يه برگه رو امضا ميکنی و اون وقت تا اخر عمر يه همدم مهربون داری . گاهی اوقات هم ممکنه دستای تو دستای يکی ديگه رو به گرمی فشار بده و يه دوستی خوب رو شروع کنی ؛ ممکنه با دستات يه اثر هنری خلق کنی مثل يک نقاشی زيبا يا يک موسيقی دلنشين . ممکنه وقتی که خيلی ناراحتی دستات را زير چونت بذاری يا با دستات زانو هات رو بغل کنی يا وقتی خيلی خوشحالی و هيجان داری با دستات سر و صدا کنی يا دستات رو تو هوا تکون بدی و برقصی . ممکنه از اون ادمهايی باشی که موقع حرف زدن پنجاه درصد منظورشون رو با حرکت دستاشون نشون ميدن . اين چيزا رو به يادت اوردم که بدونی يا دستات خيلی کارا ميکنی از کارای پيش پا افتاده روزانه بگير تا کارای مهم و سرنوشت ساز که بعضی هاشون رو فقط يه بار تو زندگی انجام ميدی.
به خاطر اين همه تا حالا از دستات قدردانی کردی ؟

parslife.blogfa

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:23  توسط سروش   | 

~ ~ ~
دوشنبه 1385/06/27
آيا آن شب بتو خوش گذشت.
از من بپرس اي معبود من از لذتي که برده ام .از آن لذت دردناک .
آنشب براي من يکشب بي پايان بود شبي فنا ناپذير و ابدي بود.
من نميدانم نام آن شب را چه بگذارم.از آن شب با ياري گرفتن از کدام لغت و يا کلمه اي ياد کنم؟
تنها ميگويم که آنشب خداي من خداي کهکشان هاي پر جلال و افلاک فريبنده و زيبا .بزرگترين آرزوي مرا به آغوش من انداخت.
عمري بود که در عطش انتظار ميسوختم.
عمري بود که در قصر روياهايم با شبح خيال آرزوهايم را رنگ وجود ميزدم تا آنروز...
آنروز جاوداني که از دکتر...شنيدم موجودي در زير قلب من آرميده.از شدت شوق و از فرط التهاب و شادماني حدود ناپذيري که سراسر وجودم را تسخير نمود فرياد کشيدم....گريه کردم...خنده کردم...
او به من با چشم حيرت نگاه ميکرد .ولي نميدانست که ثمره عشق چه ميوه عزيزي است.او نميتوانست..قادر نبود احساس مرا ...احساس پر شکوهم را در آن لحظه بي هنگام درک نمايد.
من چه ميگويم؟
خداي من اي کاش لغتي در دهانم داشتم که ميتوانست ترجمان سعادت من باشد.
اما تو چطور؟
از اين اعتراف شيرين...از شنيدن اين حقيقت مقدس خوشت آمد؟
اين من هستم که خوشبختم.اين من هستم که يک آرزومند به آرزو رسيده ام.
من ترا دوست ميدارم.با تمام توانايي خود اين حرف را ميزنم.آنچه بگويم همين است و آنچه در وجودم ادراک ميکنم همين عشق است. همين عشق...

parslife.blogfa

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:12  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/06/26
چشمهايم را كسي به زور مي بندد ... چشمهايم را اگرببنديد پلكهايم بي وقفه تلاش خواهند كرد ...

 هچ كس كورتر از آنكه نگاه نمي كند نيست ... پروانه بايد در باد رها باشد ... قفس جاي پرزدن ندارد اين

 راهمه مي دانند ... تعجب من بارها از اين است كه ميان اعداد گيج شده اند بعضيها ... ! دلم پروانه اي

 در مشت ايشان است ..من به نقطه تحمل رسيدم و اينك پرواز كردن كم كم از ياد من خواهد رفت ...

 انديشه هايم ،‌انگيزه هايم و اميدهايم دفن مي شوند در اين قفس ... خدايا پرواز را در حافظه ام حفظ

 كن تا روزي كه درهاي قفس را باز كنم و مشت گره كرده ايشان مرا به فضا پرتاب كند

parslife.blogfa

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:41  توسط سروش   | 

~ ~ ~
شنبه 1385/06/25
 بوي مرگ از هر سو، شامّه نوازت مي شود! ستاره ها چه بي صدا و عاشقانه مي ميرند! برگهاي زرد و خشک پاييزي چه بي

رحمانه در زير پاهايمان به هبوط مي پيوندند، در حالي که فرياد خش خش آنها را


مي شنويم، اما نمي فهميم... نمي دانيم... نمي بينيم!!!

 
سالهاست کور شده ايم... قرنهاست که کر گشته ايم... حتي صداي تپش قلب خويش را از ياد برده ايم! سالهاست که قلب را

 انکار کرده ايم و در سر زندگي مي کنيم... سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه 


 گرفته ايم...


 
رسم ناخوشايندي دارد اين زندگي! به صلّابه ات مي کشد اين زندگي!!!

 
 
پرواز در قفس ممکن نيست!


 
زندگي در سر، زندگي نيست! اسارت است، نابودي است. ذهن و جسم خويش را با صداي ضربان قلبت، 


آن جسم ظريف و تپنده هماهنگ کن تا بياموزي رسم پرواز را...!


 
عشق و پرواز هم آشيان اند. هر دو از يک جنس اند. پرواز کن تا عشق را بياموزي. روح را از بند جسم


 
بيالاي تا سنگيني وجودت مانع پرواز تو نباشد.


 
پرواز با جسم نا ممکن است!!!


 
اگر از دام جسم جستي، بدان که رستي!


 
و اين است لحظه ي شروع يک پرواز و شايد شروع زندگي اي متفاوت! ...

parslife.blogfa

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:25  توسط سروش   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1385/06/23
ساعت چهار صبحه بي خوابي زده به سرم مثل هر شب , رنگ آسمان مثل هميشه  نيست 
 به نظر سرخ مي آيد. تاريک و سرخ مثل وقتهايي که مي خواهد برف ببارد.
 هواي قدم زدن افتاده به سرم لباس مي پوشم , و از خانه ميزنم بيرون , 
 صداي بستن در خانه , مي پيچد توي سکوت مطلق کوچه :
-  تق
 احساس مي کنم چند جفت چشم , شايد , از پشت پرده هاي سفيد پنجره هاي نيمه باز , به من نگاه مي کنند
 شايد ,  شايد هم نه , شايد همه خوابيده باشند 
 پشت پنجره هاي نيمه باز با پرده هاي سفيد لرزان در باد
 اينهمه سکوت , اينهمه تنهايي در امتداد کوچه هاي خلوت و کشدار
 به خانه هاي سر به آسمان کشيده نگاه مي کنم چراغ ها خاموش است
 پشت هر پنجره اي شايد آدمي فارغ از تمام خستگي هاي روزانه اش , در خواب خويش مي غلتد
 خواب خوب است. خواب مثل سفر است , از اينجا به همه جا
  خواب شبيه شنا مي ماند  در اعماق روياهاي غليظ ناگفته
 و بي خوابي درست شکل تنهايي است
 گاهي خوب , گاهي کسالت بار و کشنده
 شروع مي کنم به قدم زدن
 يک , دو , سه , ...
 صداي بر هم خوردن کفش و آسفالت , من را به ياد خيلي از خاطراتم مي اندازد
 شب , و سکوت مواجش , آدم را وادار مي کند به همه چيز دقت کند
 همه چيز در شب , در اعماق شب , بسيط تر و قابل فهم تر مي شود
 مثل صداي خش خش , از لانه کلاغ هاي روي درخت سپيدار
 وقتي که کلاغ ماده , نگران از سرماي هوا , با نوک سياه و بلندش , تخم هايش را بيشتر در گرماي خود , فرو مي کشد
 مثل کور سوي نوري از پس پنجره اي بسته , که پشت آن , دختري در انتظار رسيدن صبح
 غوطه ور در خاطرات گذشته اش , آهسته اشک ميريزد
 مثل صحبت هاي عاشقانه گربه اي که در ميعادگاه , به انتظار معاشقه شبانه ديگري با معشوقه اش ,  نشسته است و به زبان خويش ترانه هاي محزون مي خواند
 مثل خود آدم , که بيشتر با خودش , خودماني مي شود
 مقصد نامعلوم ,  کوچه هايي را دوست دارم که يا خيلي پهن باشد يا خيلي باريک
 با لب دوزي هايي از درخت و آسفالتي از شبنم صبحگاهي قدم مي زنم , آهسته و پيوسته 
 موسيقي ملايم زندگي , تق , تق , ...
 اينطور وقت ها , بيشتر ميفهمم که هيچکس از حال هيچکسي خبر ندارد
 نه من از حال آدم هاي غلتيده در خواب و نه آنها از حال من
روشنايي , نرم نرمک زير پوست شب نفوذ مي کند 
 صبح و طراوت و باران تلفيقي از هنر و عشق و تولد
 نفس عميق مي کشم
 هواي تازه , هوايي که يک شب را خوب و راحت خوابيده , ريه هايم را مهمان عطر خاک باران خورده مي کند
 زندگي , شايد , زيباست
 شايد , هر شب تا صبح بايد به همين موضوع فکر کنم
 موضوعي که هميشه براي فکر کردن به آن , وقت کم مي آورم
 صداي تيک تاک ساعت روميزي ام , نمي گذارد به زندگي فکر کنم
 يک جور ترس مي اندازد توي دلم
 صداي تيک تاک هم مثل صداي قدم زدنهاي من , يک جور موسيقي براي زندگيست
 صداي که انعکاسش , در شب , عميق تر و هراس انگيز تر مي شود
 باران , بوسه هايش را درشت تر مي کند و شرم را از ميان بر ميدارد
 يک جور معاشقه خيس و بي شرمانه
 باران ، در ميان کوچه , در خلوت صبحگاهي , مرا در بر مي گيرد
 تنگ و خيس
 عريانم مي کند
 با بوسه هايي که شروعي سرد و نفوذي آتشين دارند
 باران , دست مي کشد به تمام تنم ,
 بي پروا و ساده
 قدم هايم آهسته تر مي شود
 شب , رفته است
 و صبح , ابري و پنبه ايست
 نرم و سفيد
 مثل پوست صورت مادربزرگ ,
 سرو کله آدم ها پيدا مي شود
 با چشم هاي پف کرده از خوابي عميق
 صداي ماشين ها مي آيد , و صداي بوق ها و بوي دود ها
 نه ,
 ديگر نه صداي قدم زدن هايم را مي شنوم , نه صداي خش خش لانه کلاغ نگران را
 و نه از کور سوي نور پشت پنجره دخترک تنها خبري هست 
 راه خانه نزديک است
 و باز هم تمام چراغ ها , خاموش
 ابرهاي آسمان راه را براي آمدن خورشيد باز مي کنند
 باران معاشقه اش را نيمه کاره رها مي کند
 من , روبروي در خانه ايستاده ام
 در را باز مي کنم و و پشت سرم محکم در را مي بندم
 صدايش خيلي بلند است
 اما صداهاي بلندتري هم هست
 مثل صداي همهه آدم ها و بوق ها و ماشين ها و ...
 خوابم مي آيد
 پرده را مي کشم
 لباسهاي خيسم را مي کنم
 روي تخت دراز مي کشم و با چشم هاي بسته
 شب را دوباره زنده مي کنم
 اينبار ,
 پروازي عميق
 در غلظتي رخوتناک
 صداي نفس هاي شمرده ام مي آيد ,
 آرام و عميق
 مثل صداي قدم زدن
 عقربه هاي ساعت روميزي , ايستاده , من را تماشا مي کنند
 ساعت روميزي ,
 مي داند وقتي مي خوابم , نبايد قدم بزند روي پرواز من
 روي ميز يک ليوان پر از آب است
 و توي ليوان آب ,
 دو دانه باطري قلمي ,
 خدا کند امروز , خواب نمانم ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:21  توسط سروش   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1385/06/16
به نام خداي مهربون
 
سلام مسافر گلم ...
 
خوبي ؟
دلم برات تنگ شده ، بهونه مي گيره ، گفتم بهت نامه بدم شايد حرفاشُ که زد آروم بگيره ؛ البته فکر کنم واسم دعا کرديا ! خدا که هميشه بهم لطف داره اين دفعه هم  بهم صبر عجيبي داده ، خدا ِ و بزرگيش ؛ دوريتُ وقتي خدا مي خواد ،  ميشه تحمل کرد ...
 
خورشيدکم ؛ شايد مدت زيادي نباشه که رفتي سفر امّا واسه من قدر يه عمر گذشته ...وقتي بوديا ، پشت ابر بودي امّا ابرا هم نمي تونستن زياد جلوي گرماتُ بگيرن که به من نرسه ، کم بود ولي مي رسيد ، حست مي کردم ؛ امروز که مسافري هر چي ابر سياهِ ، صبح تا شب تو آسمون دلم نشسته ، همش بارونه و بارون ...
 
نشستم ، عکستُ کشيدم ، گذاشتم رو ديواراتاقم تا وقتي نيستي بتونم نبودتُ تحمل کنم تا برگردي ؛
نقاشيم خوب نيستش ، از اوّلم نبود ، ببخشيد نتونستم قشنگياتُ خوب بکشم ؛ جاي چشات هيچي نکشيدم ، مثلا ً دو تا ابرو کشيدم ! زير ابروها نوشتم : اين جا جاي قشنگ ترين چشاي دنياس ؛ مي دوني واسه چي ؟ ترسيدم ، ديدم نمي تونم ، هر جوريم بکشم مثل چشاي خودت نمي شه ، چشات انقدر قشنگ که فقط خود خدا مي تونه اينجوري بکشه ...
 
وقتي به عکست نگاه مي کنم انگار يه دفعه جون مي گيره ديگه عکسي جلوي چشام نمي بينم ، خود خودتي ، راستش اون موقع اصلا ً چشام نمي بينه ، فکر کنم تمام سلولاي مغزم جمع ميشن جايي که تو رو دارم به ياد ميارم ، جمع ميشن تا بتونن همون جوري که هستي بيارنت تو ذهنم ...
 
مسافر گلم ؛ اين چند روزي که نيستي بيشتر از هميشه تو فکرمي ... پيش خودت گفتي : مي رم سفر ، بر مي گردم ، فراموشم مي کنه ؛ نمي دونستي که رفتنت همانا وعاشق تر شدنم همانا ...
 
راستي مي خوام ازت  سوال کنم : عشق من به تو آخر نداره ؟! هر روز بيشتر ميشه ؛ مگه نمي گن بي نهايت ، بينهايتِ ؟ هر چي بهش اضافه کني فرقي نمي کنه ! پس چرا اين عشق بي نهايت هر روز بيشتر ميشه ؟
 
فکر که مي کنم ، مي بينم خدا خيلي دوسم داشته که اجازه داده عاشق بشم ؛ مي دوني ؟ عشق به آدم عزّت مي ده ، احساس بزرگي ميده ؛ حالا اگه عاشق تو بشي که ديگه ...
 
گلم ؛ مسافري ؛ سرتُ بيشتر از اين درد نمي يارم ، استراحت کن ، مراقب چشاي قشنگتم باش...

parslife.blogfa

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23  توسط سروش   | 

~ ~ ~
سه شنبه 1385/06/14
من مانده ام و دنیایی حرف نگفته
 
آن روزها گذشتند . روزهای پیاپی شور و زندگی .
 
روزهایی که بوی امید می داد .
 
لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند .
 
آنجا که به  ابرها دست می کشیدم و با تلا لو خورشید
 
زندگی می کردم و ثانیه هایی که دریای نیلوفر قلبم قد
 
می کشید و می پیچید و به بغض ابرها رسید .
 
اما ...
 
حالا من مانده ام و دلتنگی . من مانده ام و دنیایی حرف نگفته .
 
حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره .
 
انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ . انگار از ذهن زمان
 
پاک شده ام و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم .
 
کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم .

امیدوارم همه تون به مراد دلتون برسید که واقعا به نظر من اسایش در همینه...

parslife.blogfa


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:53  توسط سروش   | 

~ ~ ~
جمعه 1385/05/27
ديروز دفتر خاطراتم رو ورق مي زدم از توي همه ي خاطرات يه چيز  مشترك بود آرزوي سلامتي                                           

 آرزوي موفقيت آرزوي سربلندي و...  همه با آرزوهاي خوب جمله هاشون رو تموم مي كنن ولي                                           

 چند تا از جمله خيلي تو چشم ميزد جملاتي كه يكي از دبيرانم نوشته بود  :

" آنكه دوستش داريم همه گونه حقي بر ما دارد . حتي حق آنكه ديگر دوستمان نداشته باشد .                                            

نميتوان از او رنجشي به دل گرفت بلكه تنها بايد از خود رنجيد كه چرا آنقدر كم شايسته محبت باشيم                                      

كه دوست ما را ترك كند ، و اين خود دردي كشنده است."

و يكي از دوستانم اينو نوشته بود:

" در پيروزيها و موفقيت ها مغرور نباش و در شكست ها و نا كامي ها غمگين نباش "

من هم براي تمام دوستان آرزوي موفقيت ، سربلندي ، پيروزي، سلامتي ، كاميابي،سرافرازي،و... مي كنم.

کمی دلم گرفته.برام دعا کنید.خوش باشید دوستان.سروش

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:58  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/05/22
سلام دوستان عزیز.نامه ای شاید زیبا و در عین حال تکان دهنده رو انتخاب کردم.نامه ای که  یک

عاشق برای معشوقه خودش نوشته.با احساس کامل بخونید و لطفا جای سه نقطه (...) اسم هر کسی

رو که دوست دارید  بگذارید...

                                                     به نام خداي نامهرباني ها

سلام ... قشنگ ولي نامهربان من!

منم، ...، کسيکه با نام تو جان گرفت و زندگي را در چشمان مهربان فريبنده ي تو معنا کرد!

منم عاشق تو، کسيکه برگهاي سرنوشت را با تک تک واژه هاي گوش نواز و طنين دلنشين کلامت ترسيم کرد..........

و اينک اين منم مردی تنها در آستانه فصلي سرد....... .تو با تمام مهرباني هايت مرا رها کرده اي در کوله باري از غم،

کاش مي دانستم گناه من در اين بازي چيست؟ جرم من فقط دوست داشتن و عاشق شدن تو بود!

جرم من آيا اين بود که با تو اي تک سوار دلبري ها، لحظه لحظه زندگي کردم!

... خوبم، آيا مجازات من که با دو هجاي نامت، دم و بازدم را احساس کردم و از حيات و از بودنم و از بودنت

 لذت بردم اين است؟ گل من! نمي دانستم که عشق و دوست داشتن با معيارهايي چون تضاد طبقاتي،

موقعيت اجتماعي، مخالفت هاي خانوادگي، تقدس و حرمتش شکسته مي شود.

... عزيزم! چگونه مي تواني مرا فراموش کني، مني که نخستين طپش هاي عاشقانه و دلهره هاي ديدار و

لذت دوست داشتن را با تو تجربه کردم. من اولين بار که سراسر وجودم از عشق تو گر گرفت دستان تو را لمس مي کردم.... 

اولين نگاه، اولين احساس، اولين بوسه........ يادت هست!!تمام لذت هاي با هم بودن و احساسات من با تو بود، من با 

صداقت و ايمان کامل تو را و قلبت را پذيرفتم و بدان تا زماني که جان در بدن دارم هم چنان دوستت خواهم داشت

و خدا که شاهد تمام لحظه هاي من و تو بوده است خوب مي داند که من چه انديشيده ام و چه نيتم بوده است و 

چقدر دوستت داشتم!

... نازنينم! فقط بدان قلب آدمي با يک نفر تکميل مي شود و با يک نفر به آرامش دروني مي رسد نه با چند نفر!

خوب من کاش فقط مي دانستم من که فقط به تو محبت و مهرباني و دوست داشتن بي حد و حساب و بي توقع

هديه کردم چرا تو بي وفايي و بي اعتنايي را به من پيشکش کردي؟ بهترينم ... عزيزم! من تو را با تمام مهرباني هاي

دروغينت! و بي اعتنايي هايت و خيانت هايت! و بي وفايي هايت دوست داشتم و دارم و اميدوارم خوشبخت باشي.

امروز روزيست که احساس خفه شدن و غرق شدن در مرداب دوست داشتن دارم هيچ وقت فکرش را هم نمي کردم روزي

صداقت من اينگونه پايمال شود و محبت من بي جواب بماند.

من اگر تو را دوست داشته باشم يا از نفرت پر باشم زندگي مي گذرد، خورشيد هر روز طلوع مي کند،.......

ولي در اين ميان يک چيز را براي هميشه باور کن و ايمان بياور....... که صداقت من روزي گريبانگير تو خواهد شد و خداوند

عادل بين من و تو حکم خواهد کرد. روزي خواهي فهميد من چه مي گويم که............

خوب من ، ... دوست داشتني من دوستت دارم و اميدوارم خوشبخت شوي، هيچ زمان مزاحمت نمي شوم، خوش باش!

فقط در تعجبم تو که مي دانستي و ديده بودي که من بي تو نمي توانم زنده بمانم (خودکشي) چگونه باز مرا رها کرده اي

نمي دانم بعد از تو چگونه زمان خواهد گذشت............

مثل هميشه با اشک چشمان هميشه ترم و لرزش دستانم در برابر نام بزرگت در قلب کوچکم مي نويسم .. براي آخرين بار

مي نويسم.دوستت دارم خدانگهدار......

                      آنکه درکش نکردي و در اوج دوست داشتن تنهايش گذاشتي...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:58  توسط سروش   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1385/05/19
امروز من همانم ! هنوز هم قلبم براي نفسهاي گرم تو مي تپد ...

ولي ديوار قلبت را تارهاي فراموشي در هم تنيده است .

ديگر صدايت آن شور عشق را ندارد ...

نگاهت را از من دريغ نکن ...

بر تو چه شده است عزيز شبهاي تنهايي من ؟...........................

  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:48  توسط سروش   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1385/05/19

 يک تکه سلام ...


  و چند نقطه چين به احترام نام قشنگت ، اي کاش مطمئن بودم که حرفهايم در يک جاي امن دور از چشم آدمها پنهان مي

 شوند تا راحت پس از سلام ،  نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي اشکم عقده نمي شد .

 
اما حيف ، مي ترسم نامت بر زباني جاري شود و آنوقت ...


پس بگذار عقده ي من و حرمت نام عزيزت حفظ شود .


راستي تو مي داني چرا هميشه يک دليل براي آمدن داريم و هزار بهانه براي نيامدن ؟


شايد آن يک دليل از آن تقدير است و آن صدها بهانه براي تأخير .

 
عاشق ( بهانه ) بودن هم عالمي دارد .

 
دلم براي بهانه ي بودن ، بهانه مي گيرد .

 
اما افسوس ، ديگر مجالي براي بهانه نيست .


محض آخرين فصل شرجي چشمان پاک و معصومت ، اين آخرين بهانه را به بي تابي کودکانه ي دل بيقرارم ببخش .


تنها يک بهانه مانده که آن هم تويي...


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:20  توسط سروش   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1385/05/18
بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمي دستانت را بر روي تن يخ زده ام چه عاشقانه حس مي کردم .

نگاهي به چشمان عاشقم انداختي ........ پاکي نگاهت تنم را به لرزه انداخت. چه حس زيبايي بود در آغوش تو بودن

اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندي.چشمانت را بستي و شروع کردي به خواندن

رام زمزمه مي کردي      دلم گرفت اي هم نفس   پرم شکست تو اين قفس دستم را باز کردم تيغ در دستانم برقي زد......

حظه هاي آخر بود هميشه آرزو داشتم در آغوش تو بميرم و اين بهترين فرصت بود .

آرام تيغ را بر روي دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت دستانم مي لرزيد اما فرصتي نداشتم بايد

قبل از آنکه چشمانت را باز کني کار را تمام مي کردم. تيغ را روي دستم کشيدم خون به سرعت از بدنم خارج مي شد

دست هايم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کني...

لحظه هاي آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجيبي داشت و تو هنوز زمزمه مي کردي صدايت را براي

آخرين بار مي شنيدم .دستت را آرام بر روي لبهايم کشيدي براي آخرين بار دستان نجيبت را بوسيدم و چشم هايم را به

روي همه تنهايي ها بستم بدنم يخ زده بود . سرماي ناگهاني بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردي و

ديدي از من تنها يک لباس خوني و دستمالي خيس از اشک برايت باقي مانده...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:12  توسط سروش   | 

~ ~ ~
سه شنبه 1385/05/17
روزهاي خنده داریه! سعي مي کنم همچنان مثبت انديش باشم ولي خيلي سخته وقتي که احساس مي کني

همه ي دنيا عليه تو جبهه گرفتن...خيلي مسخره است که تو اين وضعيت به همه دلداري بدي ولي نتوني

مشکلات خودتو حل کني... خيلي مسخره است که خودت دليل اين وضعيت مسخره رو بدوني و بدوني

که چطور ميشه همه چيز رو حل کرد ولي نتوني تکون بخوري,نتوني دهنت رو باز کني.و حتي نتوني چشمهات رو ببندي...

نتوني بغضت رو بشکني...نتوني به انتظار چند ساله ت پايان بدي... وقتي همه ي دنيا چيزي رو بدونن به جز کسي

که بايد اونو بدونه چه احساسي پيدا مي کني؟ يعني توخودت خبر نداري .خبر نداشتي؟...خودت رو زدي به اون راه؟

ديگه خيلي ديره...ديگه کار از کار گذشته . هنوز هم مي تونم باور کنم... جاي تاسف هم باقي نذاشتي.

ياد يه جاي دورافتاده مي افتم...جايي که به جز صخره و موجها و آدمهاي الاغش و دلتنگيهاي نابود کننده ش

 چيزي تو ذهنم نمونده. آره ،مثل همون جاي دورافتاده .جريان تند زندگي چنان ما رو به صخره هاي سرنوشت

مي كوبه كه به جز دهاني كف الود، چيزي به جاي نمي مونه. آره مهم نيست كه هستي.مهم نيست از كجا امدي

و کجا مي خواي بري.حتي مهم نيست چند زمستان از عمرت گذشته.مهم اينه كه تو اين جنگ دهانت چقدر كف كرده.

كه ميگويد زندگي صحنه يكتاي هنرمندي است ؟! زندگي صحنه جنگ ابرقدرتي است .هميشه گفتم:

انكه پولش بيش مست اش بيشتر ؛ انكه عقلش بيش دردش بيشتر . ولي الان بيشتر از هر موقع ديگه اينو درک مي کنم.

با تک تک سلولهاي بدنم... آره.زندگي شايد همين باشه.پرواز ماه در شب تاريک تنهايي يا شايد هم نگاه

مظلوم گربه اي به لبهاي خشکيده ي تو!حالا شايد اينجوري چشمهات مثل چرنوبيل نشت کنه ولي دنيا الوده تر

از اونيه که با چشمهاي من بخواد بيشتر الوده بشه .

باشه باشه باشه...ديگه خودم مي دونم چيکار بايد کرد,اينا رو نوشتم که بدوني. پس خداحافظ.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:0  توسط سروش   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1385/05/12
امشب آسمان دلم ابري ست. امشب دلم هواي باران پاييزي کرده است. امشب چشمان غم گرفته ام

 را غمي ديگر فرا گرفته.غمي به تمامي وسعت غربت تو مشب مي خواهم با تو به روي برگهاي زرد فصل خزان

و آشفته به روي سنگفرش خيابانهاي غربت همنوا شوم.امشب ميخواهم دوباره شاعر شوم.

امشب ميخواهم همسفر دلتنگي هاي تو شوم. ز تو مي سرايم دوست خوب و عزيزم ...


امشب در دل شوري دارم          امشب در دل نوري دارم

باز امشب در اوج آسمانم           رازي باشد با ستارگانم

من غربت تو را مي شناسم. ميدانم تو غريب تر از تمامي شعرهاي مني من دلتنگي هاي تو را مي دانم.

ميدانم دلت زخمي ست و داغ شقايق دارد مي دانم تو هم آسمان چشمان زيبايت را

غم غربت و دوري از عزيزانت پر کرده است.

من جنس تو را مي دانم تو از جنس ياس سفيدي ، تو از جنس اقاقي صحرايي

تو همان نيلوفر مغروري اما پاک و نجيب.صبوري و استقامت تو از جنس کوههاي به برف نشسته آلپ است.

خودت گفته اي: وقتي باران به شيشه مي بارد به ياد عزيزانت مي افتي.وقتي در کوچه هاي غربت زده قدم برداشتي

و برگهاي خزان زده را مشاهده کردی،وقتي ديدي چگونه باد خزان برگها را با خود به هر سويي مي برد

به ياد من و دلتنگي هاي من باش وقتي در ايوان دلتنگي هايت مي نشيني وقتي که پشت يک پنجره باراني

بي هوا شاعر مي شوي. وقتي ديگر کسي براي شنيدن جمله هايت به اندازه لحظه اي فرصت نمي گذارد

کسي هست که مي شود به او پناه برد . کسي که شب دلتنگي ها را با او مي توان تقسيم کرد.

نگاهت را از سنگفرشهاي خيس و سرد کوچه هاي باران زده غربت جدا کنتا چه وقت مي خواهي در کوره راههايي

که براي خودت ساخته اي قدم بر داري؟ تا چه وقت مي خواهي ياسهايت را به ساقه گلهاي گلدانهاي اتاقت پيوند بزني؟

مي توان از تاريکي ها گذشت. مي توان خود را در کوچه هاي سبز باور دوباره يافت

يکنفر هست يک نفر که تا خواب دوباره چشمهايت با توست شب دلتنگي هايت را با او تقسيم کن

تنها با او...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:27  توسط سروش   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1385/05/11
مرا ببخش که روزي ششصد مرتبه براي شنيدن صدايت آيت الکرسي مي خوانم و

با هزار اميد صداي زني را مي شنوم که مي گويد :مشترک مورد نظر در دسترس نيست.

مرا ببخش که هر دفعه از شدت ناراحتي به دستشويي مي روم و تو را استفراغ مي کنم و حسابي به خدمت

کمرم مي رسم تا شايد بدني را که زير چرخ هاي گاري حق طبيعت له شده است التيام بخشم

و باز هم نمي توانم به گفته ي روانپزشک براي رهايي يافتن از دوست داشتن هاي وحشيانه ام کمکي بکنم.

مرا ببخش که نمي توانم جلوي اشک هاي ناشي از درد سرطان فاصله را بگيرم و

ببخش که احساسات مرا از مرد بودن انداخته اند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:24  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/05/08

هی بانو جان.دل هفتادو دو ملت سند به نام تو خورده است.به جان هرچه کهکشان و فرشته،

مجنون، تو را گم کرده بود که عاشق لیلا شد.فرهاد اگر می دانست که تو از سیاره چندم عشق

می ایی مگر دیوانه بود که کمرگاه کوه را وجب به وجب کوه بسازدو دست اخر هم بدون نوشیدن لیوانی

از شیر چشمانت،ناحق بر فرق خود تیشه بکوبد؟زال مگر دیوانه بود که دیار به دیار تورا بخواند

و پاي پياده سيستان و بلخ را زير پاي بگذارد و دست آخر هم حيران و سرگردان، پاي پياده در کوچه

و پس کوچه هاي کابلستان سرگردان باشد و تنهايي دلش را با روياي چشمانت قسمت کند.

باور کن شب از روز ازل سياه نبود. حکايتي است که مي گويند،شب زيباتر از دهان طلايي

آفتاب و نگاه شيري بامداد بود.اما روزي در رويايش ترا ديد که کنار گهواره ي گندمزاري نشسته اي

و براي خاطرات زمين لالايي مي خواني و روايت حضرت «حوا» را براي نسيم نجوا مي کني.

شايد گيسوان و چشم هاي تو باعث شد که شب مريد گيسوان و چشمهاي تو شود.

يادت باشد بانو جان! که جهان چيزي جز دل نيست و دل چيزي جز جهان و خداوند، عشق

 را در شب مواج لاي بغچه ي دل پيچيد و به حضرت عاشق هديه داد .

به جان حضرت آدم قسم! دل را که شکستي پرنده از بام مسجد الاقصي گم شد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:10  توسط سروش   | 

~ ~ ~
جمعه 1385/05/06
از میان کوچه های تنهایی و این دیوارهای بغض گرفته،تورا فریاد میزنم.

تو را می خوانم.در این عبور ابی عابران خسته،تو پا به پای من باش...

قدمهایت را محکم بردار با من بیا و همسفر من باش.هم صدا با من بخوان،انچه را که می خواهی.

فریاد بزن،به خاطر عشق،به خاطر او،به خاطر جدایی از او.انعکاس صدایت را می شنوم.

اینجا کسی با ما نیست.و دوباره تکرار،دوباره شنیدن،دوباره دیدن و باز نرسیدن.

دیوانه شده ای.بازهم این اینه است که با تو سخن می گوید.کلمه انتظار را از لغت نامه ذهنت پاک کن.

چون کسی را نمیابی که به خاطر چشمهای منتظر و بارانی تو، به فریادت پاسخ دهد.

انتظار بی معنی ست.

اینه را بشکن و از این لحظه عبور کن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:38  توسط سروش   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1385/05/05

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي. شايد باور نكني، از

 

 من هم فقط همين كلمات است كه با شوق به سوي تو پر مي كشد باقي مي ماند و خودكاري كه هيچگاه آخرين

 

حرفهايم را به تو نمي تواند بگويد. شايد يك روز وقتي مي خواهي احوال مرا بپرسي، عكسم را در صفحه سفر

 

كرده ها ببيني .شايد كودكي معصوم و بازيگوش با شيطنت سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني كوچه تان بكند