تبليغاتX
از شیر مرغ تا جون ادمیزاد
چهارشنبه 1385/10/27
امروز تولد منه.....

مرد زمستانی.نمیدونم چند ساله میشم.

 قدمتم زیاده. اما از سال قبل بزرگتر شدم.همین کافیه....

دیشب یه عزیزی گفت ارزو کن.امشب هم همون ارزو رو دارم.....

خوشحالم چون داره برف میاد.

تو خوابم ،بابا بهم تبریک گفت اما وقتی بیدار شدم.......

 پ ن :دیگه احساس تنهایی نمی کنم.

        دارم مرد میشم.......

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:40  توسط سروش   | 

~ ~ ~
جمعه 1385/10/15

نفرین چشمانم حلالت باد.

حلال بر تو که اندک زمانی ست مهرت از دلم بیرون رفته و روزگاری هسفر رویاهایم بودی.

نفرین بر تو که ارامش را از جانم ستودی و برای همیشه بی تابی و بی قراری را با دستان پر از کینه ات بر

 وجودم هدیه کردی.

اری نفرین بر تو،بر تویی که بی کلک ترین رفیق زندگیم بودی و از سایه نزدیکتر،ولی اکنون

با تمام بی حرمتی ها و بی مروتی هایی که در حقم روا داشتی دیگر حتی به چشمانم اعتماد

ندارم.روزگاری تو تنها یار و همراهم بودی،ولی امروز دیگرتنهایم.تنهای تنها،اواره و سرگردان در اوهامی

مخوف و وحشت اورکه هرلحظه ذره ذره وجودم را در خود می بلعد

و دلبیقراری را برایم باقی می گذارد.

روزگاری حتی بیش از چشمانم بر تو اطمینان داشتم و حاضر بودم جانم را در طبق اخلاص گذاشته و به

 تو ببخشم.با خنده هایت می خندیدم و با گریه هایت اشک میریختم.

درد و رنجمان یکی بود و شادیهایمان با هم و در کنار هم.

با هم بودن را حس کردیم و اجازه ندادیم روزگار ناجوانمردانه رشته های دوستیمان را که باهم پیوند

خورده بود ،پاره کند.ولی غافل از این که روزی خود ما ان رشته هارا به دست خویشتن از هم گسستیم.

برای هم و با هم بودیم،در کنار هم زندگی کردیم ولی بدان دیگر با هم نخواهیم بود!

ای نارفیق من ،با من نماندی.تو خود این گونه خواستی.

دیگر مرا نمی بینی.این را به چشمانت قول میدهم.عهد میبندم تا برای همیشه و تا ابد این رفیق نارفیق

 را به چشمانت نبینی و صدایش را حتی زمزمه وار نیز نشنوی تا شاید بدین سان تو اسوده

باشی،چیزی که من تا ابد از ان محرومم....

نفرین بر تو ای تنها خطری جوانیم،

چه تلخ و چه شیرین.......،گذشتی....

پ ن:؟؟؟؟؟  

نمیدونم چم شده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:14  توسط سروش   | 

~ ~ ~
جمعه 1385/10/01
من عاشق شده ام بی انکه کسی خبرم کند.چون راهبه ای بی اعتقاد به زنجیر کشیده

شده ام.مرگ را در چشمانم می بینم و بهت زده به لرزش دستانم خیره گشته ام.

ساعتم از کار افتاده است و طبق عادت به ان نگاه می کنم.

فکرمي کنم هزار سال است که به خواب رفته باشد.چرا بیدار نمیشود؟مگر نمیبیند قرار دارم؟

دلم مي خواهد عوضش کنم.اما یادگارست....

مهم نیست این بار هم دیر می رسم.... مثل همیشه.

کاش پدر و مادرم پيش از این که برای تولید نسل اقدام کنند كمي فكر مي كردند..

من زاده چه هستم؟

از نگاه ماردم متنفرم.اگر ان شب انقدر هرزالود به پدر نگاه نمي كرد

و اگر پدر به نگاهش ان لبخند شهواني را هديه نميداد.... شايد اكنون نبودم.

كر شده ام و كور... براي گذشتن از خيابان هم دستم را مي گيرند.

ديگر چيزي بر تن تحته سياه نمي توانم بنويسم.نمي گذارند...

من فقط مينوسم.... انگار عاشق شده ام......

                                                                    ۲۷/۹/۱۳۸۵ سروش  

پ ن ۱ :يك ماه مونده بود به تولدم نميدونم چرا نوشتم..... سرده.

پ ن ۲:قابل توجه.... نوشته احساس درونيم بود.لطفا سوال نفرماييد....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط سروش   | 

~ ~ ~