نفرین چشمانم حلالت باد.
حلال بر تو که اندک زمانی ست مهرت از دلم بیرون رفته و روزگاری هسفر رویاهایم بودی.
نفرین بر تو که ارامش را از جانم ستودی و برای همیشه بی تابی و بی قراری را با دستان پر از کینه ات بر
وجودم هدیه کردی.
اری نفرین بر تو،بر تویی که بی کلک ترین رفیق زندگیم بودی و از سایه نزدیکتر،ولی اکنون
با تمام بی حرمتی ها و بی مروتی هایی که در حقم روا داشتی دیگر حتی به چشمانم اعتماد
ندارم.روزگاری تو تنها یار و همراهم بودی،ولی امروز دیگرتنهایم.تنهای تنها،اواره و سرگردان در اوهامی
مخوف و وحشت اورکه هرلحظه ذره ذره وجودم را در خود می بلعد
و دلبیقراری را برایم باقی می گذارد.
روزگاری حتی بیش از چشمانم بر تو اطمینان داشتم و حاضر بودم جانم را در طبق اخلاص گذاشته و به
تو ببخشم.با خنده هایت می خندیدم و با گریه هایت اشک میریختم.
درد و رنجمان یکی بود و شادیهایمان با هم و در کنار هم.
با هم بودن را حس کردیم و اجازه ندادیم روزگار ناجوانمردانه رشته های دوستیمان را که باهم پیوند
خورده بود ،پاره کند.ولی غافل از این که روزی خود ما ان رشته هارا به دست خویشتن از هم گسستیم.
برای هم و با هم بودیم،در کنار هم زندگی کردیم ولی بدان دیگر با هم نخواهیم بود!
ای نارفیق من ،با من نماندی.تو خود این گونه خواستی.
دیگر مرا نمی بینی.این را به چشمانت قول میدهم.عهد میبندم تا برای همیشه و تا ابد این رفیق نارفیق
را به چشمانت نبینی و صدایش را حتی زمزمه وار نیز نشنوی تا شاید بدین سان تو اسوده
باشی،چیزی که من تا ابد از ان محرومم....
نفرین بر تو ای تنها خطری جوانیم،
چه تلخ و چه شیرین.......،گذشتی....
پ ن:؟؟؟؟؟
نمیدونم چم شده