براي سروش مغاني
به خاطر همه اش. به خاطر هيچ ام
یه زن
در اجتماع ساکت و مقدس صندلی های کلاس ِ سیالات ،
در گیج و تاب ِ عقربه های ساعت
در هیاهوی رقص گچ به تن ِ لخت و سیاه ِ تخته ،
و در زیر قدم های پیر استاد،
که همچون قهرمانان افسانه ها ی رم ،گام بر می دارد ،
و چشمانش را تا ابدیت ِ کلاس سوق می دهد ،
و تمام حرفهای سی سال نفس زدن را ،
یکجا و دیوانه وار نوشخوار می کند .
و باز همان و باز همان ...
درحجم تلخ سایه های شوم
و دریچه های مسدود حیاط
به دنبال لحظه ای آرامش
خود را به بوی شب آغشته می سازم .
و باز سکوت می کنم.
من چنان پرم ،
که در تمام ایستگاه های موقت زمان
و در تار و پود مشکوک نور پرژکتور ها
زندگی را تف می کنم .
وخون بالا می آورم .. خون
من از کجا می ایم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این چنین تسلیم ...
با تنی برهنه که چون ابر های همیشه تیره آویزان به باد .. در حال ریزش و فرود .
منی که بر قطبیت نا امیدی هایم
آهن ربای احساسی پیچیده است ، گنگ
شوق شنیدن یک صدا ،
که می دانم شکوفه خواهد کرد.
شوق دیدن یک نیاز ،
که با فوران ِ سبز ساقه های سبکبار ،
همزبان خواهد شد.
شاید حقیقت فقط همین باشد...
آه بیا... بیا ایمان بیاوریم ...
به احساس
به بودن
به نفس
و به این که ابتدا همه چیز عالی است وبعدزیبا تر
ایمان بیاوریم به لذت ِ قهوه ای تلخ و سرد
فیلمی از مسعود کیمیایی و پکی سیگار .
به دانه های زندانی برف که سرگردان اند و چه غریب ، سپید گشته اند
و به داس های آویزان به گردن تمام گندم زار ،با ان نوازش های بی رحمانه اش .
و به لحظه های شگفت ِ دو خیال
دو آرزوی ناب
و دو نیاز ِ پاک
نگاه کن دوستِ من ،برف می بارد.
بیا رها شویم ،
بیا نسیم شویم و بر پیکر هم وزدین بگیریم .
بیا ایمان بیاوریم ،
و برای سهم دوستی مان قضاوت کنیم .
سر کلاس سیالات بودم.... افتضاح نوشتم و ..... به طور کامل ،نوشته رو تغییر داد و عالی شد.
ممنونم ازت یه زن عزیز....
